شیخ عطار در منطق الطیر حکایتی دارد ....

می گوید: مرغ ها همه با هم جمع شدند ،گفتند: بیائیم همه با هم بگردیم ، سیمرغ را پیدا کنیم. هی می گویندکه: سیمرغ، سیمرغ، سیمرغ،ما تا به حال سیمرغ را ندیده ایم،بیائیم با هم برویم سیمرغ را پیدا کنیم! نصف بیشتر این مرغ ها گفتند که:(( این حرف چیست؟خب سیمرغ اگر بود، تا حالا پیدا می شد! پس حالا که دیده نشده، نیست و اصلاً افسانه و خیال است، باطل را از سر خودتان بیرون بیاورید و ما هم اهل این راه نیستیم.))

یک عده از مرغها راه افتادند و بر فراز آسمان آمده تا بروند سیمرغ را پیدا کنند.

به سبزه زار و آب و چشمه ای رسیدند ، مقداری از آنها به هوای  چشمه و آب و گیاه پائین آمدند و همان جا ماندند . بقیه به راه خود ادامه دادند؛ عده ای مثل مرغابی ها چون به کنار دریا و باتلاق و مردابی رسیدند پائین آمدند. همینطور غازها یکجا پایین آمدند، کرکس ها یکجا برای خوردن جیفه ها پائین آمدند؛ همین طور اصناف مختلف این مرغها را می شمارد که  همه یکجا پائین آمدند .

یک عده هم که خیلی جلو رفتند و به اینها اعتناء نکردند، آفتاب گرم تابستان را که دیدند، آنها گفتند که: این سفر، سفر خطر ناک است و خوف به خودشان غلبه دادند و گفند که : ما اگر جلو برویم میمیریم و همان جا پائین آمدند.

یک عده که فقط سی تا مرغ بودند،اینها رفتند،رفتند،رفتند،رفتند به سر کوه قاف، چون گفته بودند محل سیمرغ سرٍِ کوه قاف است، رفتند به سر کوه قاف نشستند و خواستند سیمرغ را پیدا کنند، این طرف و آن طرف دیدند که عجیب! خودشان سی تا مرغند و سیمرغ را پیدا کردند.

یعنی اگر میخواهی خدا را پیدا کنی،  خودت را پیدا کن. عیب ما این است که  ما خودمان را گم کرده ایم، خودمان را نشناخته ایم، دنبال معرفت نفس نرفته ایم ببینیم خودمان کی هستیم؟! ...

انسان باید همیشه همتش بلند باشد

"من عرف نفسه فقد عرف ربه" هر کس خود را شناخت خدای خود را شناخته است.

________________________________________________

منبع: کتاب آئین رستگاری ص 73