توی این وبگردی ها به دنبال چی میگردی؟!

دوستان خوبم ؛ سلام

راستی  میدونید چرا ما اینقدر دنبال کشف نکات جدید میگردیم؟ مگر به آنچه تا بحال برای ما معلوم شده عمل کردیم و ترتیب اثر دادیم که حالا دائما توی این سایتها و وبلاگها دنبال مطالب جدید و نو میگردیم؟

اشتباه نکنید! نمیخوام بگم  به دنبال علم بودن  و به اصطلاح آپ دیت بودن کار اشتباهی است . نه! این رو هر عاقلی میدونه  که حیات و ارزش  انسان به علم و شناخت اوست. بلکه میخوام بگم حالا گیرم که توی این وبگردی  ها به چند تا نکته ی جدید هم رسیدیم! آخرش که چی؟ اگه قراره اینها هم روی مطالب قبلی انباشته و تلنبار بشه اما در موقع نیاز  اونها رو به کار نگیریم، که خوب این یعنی ما به دوش کشنده ی معلوماتی هستیم که فقط آنها رو میدونیم اما هیچوقت نه بهشون عمل میکنیم و نه قصد عمل به اونها رو داریم.

مثلا همه ی ما میدونیم باید صبور باشیم، خوش برخورد و خوش اخلاق باشیم! همه میدونیم عقل دوست ماست و جهل و خود خواهی دشمن ما!  یا به طور مثال میدونیم از دست دادن عمر و فرصتها یعنی خسارت جبران ناپذیر! اما خداییش چقدر به این مواردی که سالیان سال است که میدانیم عمل کرده ایم؟!!

در یک کلمه  بسیاری از ما فقط میخوااهیم بدونیم اما به کار بستن معلومات و استفاده از اونها در زندگی روزمره مان را خیلی بهش اهمیت نمیدیم و دنبالش نیستیم!! گاهی فقط میخواهیم اطلاعات به روزی داشته باشیم تا اگه یه جایی صحبتی پیش اومد از دوستان مون کم نیاریم و یه خودی نشون بدیم اما اینکه کی باید اینها رو به کار ببندیم رو  دیگه حرفش رو نزن!

باید بین لام و میم علم یه جابجایی انجام بدیم تا علم ما تبدیل به عمل بشه!!البته کمی مشکل است چون باید روی خیلی از خواسته های نا معقول و خود خواهانه مون پا بگذاریم. جناب مولوی در این باره اینجوری میگه که:

آب کم جوی تشنگی آور بدست

تا بجوشد آبت از بالا و پست

_______________________________________________________________________

ممنون میشم نظرتون رو درباره ی این پست بدونم!

ایلیا



بد اخلاق ها بیمارند؟؟؟

پای درس سقراط حکیم


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .

علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟

بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

داستان کشاورز و خــــــــــــدا....

بســــــــم الله الرحمــــــن الرحیــــــــــم

زارعی تصمیم گرفت خدا را در کار زراعتش شریک کند تا خدا باران کافی و به موقع بفرستد و به کشت و 

زرعش برکت بدهد و متقابلاً او هم سر خرمن سهم خدا را جدا کند و بپردازد . 

سال اول زراعتش خیلی پر محصول شد و وقتی خرمن ها را درو کرد و خواست سهم ها را تفکیک کند به خدا 

عرض کرد : شما که الحمدلله بی نیازید ولی من خانه و زندگی حسابی ندارم ، امسال با اجازه شما من 

همه محصول خودم را بر می دارم و سال آینده سهم شما را حساب خواهم کرد . سال دوم هم زراعتش 

خیلی پر برکت شد ولی باز موقع تقسیم کردن سهمش با خدا ، گفت : خدایا من یک مقدار خرج های 

ضروری دیگر دارم ، امسال هم با اجازه شما تمام محصول را بر می دارم و سال آینده تمام طلب شما را یکجا 

می دهم . این داستان چند سال عیناً تکرار شد و زارع هر سال به بهانه ای از دادن سهم خدا طفره رفت تا 

اینکه یک سال بعد از درو کردن خرمن به ذهنش خطور کرد که بگوید خدایا اصلاً شما شریک نیستی ، ناگهان 

دید دیوار بزرگی از دور دارد نزدیک می شود . خوب که دقت کرد دید سیل عظیمی به سمت ده می آید . از 

ترس پا به فرار گذاشت و حتی کفشهایش هم از پایش بیرون آمد و جا ماند . سیل آمد و همه زمنی 

کشاورزی و خانه و زندگی او را با خود برد . زارع که به یاد عهد شکنی های خودش با شریکش ، یعنی خدا ، 

افتاد فهمید که لطمه را از کجا خورده است ، لذا در حالی که پا برهنه بود و کفشهایش را هم سیل برده بود 

سر به آسمان بلند کرد و به خدا عرض کرد که : فهمیدم چه شد ، ولی روزی که می خواستم با هم شریک 

شویم من کفش که پایم بود ، اما سیلی که فرستادی کفشهایم را هم برد!!!!!

وخدا فرمود: مــــــــــــن نزدیکم(فانی قریب)

بســــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

پیمودن راه پروردگار از طرفی مشکلترین کار و از طرفی آسانترین کار است

اما مشکل ترین کار است برای اینکه نفس انسان به امور متکثره ی این عالم عادت کرده،به شهوت وغفلت و رنگ و بوی دنیا عادت کرده،و انسان باید از همه ی اینها برای خدا ببُرد، و این  مشکل ترین کار است.

و اما آسانترین کار است،برای اینکه این عادت و انسی که انسان با این امور متکثره ی دنیا دارد،اینها سعادت انسان نیست،اینها وبال است،گرفتاری است،اینها ظلمت است و ناراحتی. و پیوستن به خدا، و گذشت از اینها، رفتن به عالم سعه و اطلاق است و رفتن به روح و رحمت است،مضافا به اینکه خدا دستگیر است و ارتباط با خداست،پس آسان ترین کار است.

آیین رستگاری ص55

حرف دل

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد


بهشت روی زمین!

مسجد باغستان  خداست.

مولا علی علیه السلام که در خانه ی دوست (کعبه) متولد شد و محل شهادتش نیز محراب مسجد بود براي حضور در مسجد هشت اثر برشمرده شده است:

مَنِ اخْتَلَفَ اِلَي الْمَسْجِدِ اَصابَ اِحْدَي الثَّمانِ؛ اَخا مُسْتَفادا فِي اللّه ِ، اَوْ عِلْما مُسْتَطْرَفا اَوْ آيَةً مُحْكَمَةً اَوْ

يَسْمَعُ كَلِمَةً تَدُلُّ عَلي هُديً، اَوْ رَحْمَةً مُنْتَظَرَةً، اَوْ كَلِمَةً تَرُدُّهُ عَنْ ردي، اَوْ يَتْرُكَ ذَنْبا خَشْيَةً اَوْ حَياءً

كسي كه به مسجد رفت و آمد مي كند، يكي از منافع هشتگانه نصيب او مي شود:

برادري مفيد و با ارزش در راه خدا، يا علم و دانش نو، يا دليل و برهان محكم [براي تثبيت عقايد]، يا كلماتي كه موجب هدايت شود [مي شنود]، يا رحمت مورد انتظاري [شامل حال او مي شود]، يا مواعظي كه او را از فساد و گناه باز دارد، [مي شنود،] يا به خاطر ترس يا حيا و آبروي خود گناهي راترك مي كند.»

تصویر بالا "مسجد قباء" اولین مسجدی است که در اسلام به دست پیامبرص بناء شد.

خانه ی دوست کجاست؟!

خانه ی دوست کجاست؟

خیلی دنبالش گشتم! توی شهرهای زیادی دنبال آدرسش رفتم ! از مشهد و کربلا و نجف  گرفته تا مدینه و مکه!

از آدمای مختلفی آدرسش رو پرسیدم!از غریبه و آشنا تا هر کی به ذهنت برسه! نمیدونم خا نه اش کجاست! خانه ی دوست  رو میگم . اونی که بهم آرامش بده و دیگه چشمم به این و اون نباشه تا .....

اونی که زیر سایه اش آروم بگیرم و وقتی دستش رو بر سرم احساس کنم دیگه به عالم فخر بفروشم و بگم آهـــــــای اهل عالم! آی اهل خدعه و ریا! آی اهل زهد فروشی و سالوس!! دیگه حناتون پیش من رنگ نداره!چشمهای جرم گرفته و رمد آلودتون رو باز کنید ببینید دست کی رو سرم هست؟!

خلاصه اینکه کتابای زیادی خوندم و به موضوعات مختلفی فکر کردم !شیوه های متفاوتی رو تجربه کردم  با خیلی ها مشورت کردم اما باز هم نشد که نشد.ای حافظ خدا رحمتت کند که گفتی :"تا راهرو نباشی کی راهبر شوی" . شاید اگر از خودش بپرسم مرا راهنمایی کند! راستی ای دوست خانه ات کجاست؟!!                                        

                                                    

ای دوست خانه ات کجاست؟!!


و خدا فرمود :من میدانم آنچه را  شما نمیدانید!!

گاهی گمان نمیکنی و می شود 

                                          گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است 

                                           گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

                                             گاهی تمام شهر گدای تو میشود . . .

       "  خــــــــــــــــــــــدای حکیم را دوست دارم"